" کوچه نوشته ها  ۴ "

" کوچه نوشته ها  ۴ "

 

 

کاش میشد زمستون یکی از همین سال ها ، قرار میزاشتیم . یه جایی ،لب جاده ای ، بیابونی ،جنگلی ...

می رسیدی . می اومدم دنبالت . تا تهِ جاده و رسیدن حرف می زدیم . توی سکوت ها فکر می کردیم ، که هستیم .

می رسیدیم . می نشستیم . جلوی خونه ای یا کلبه ای .

دم غروبی ، تا تاریکی هوا .

 یه چایی می ریختم ، همونجا می خوردیم . شعری زمزمه میکردیم

 بعد بهت میگفتم : راستی رسیدیم انگاری ، نمیخوای بریم تو ؟!!

می گفتی : یه کم دیگه ، بشینیم .چوب جمع کنیم . تا روشن کنیم سیگار رو با آتیشه هیزم ها .

صورت هامون نارنجی ، از نور آتیش . تنمون بوی دود چوب ها ، نگاهمون پرت از همه ی حرف ها

 چسبیده به خیال ها و نگفته ها .

انگاری فقط و فقط ، توهم و صداها فقط باعث میشه سر برگردونیم از هم و یه لحظه دور و برمون رو نگاه کنیم ...

لامصب چقدر زود هوا روشن میشه ، انگاری تب این دست هات کم نمیشه .

هنوز تاریکه . می ترسم ، خیلی می ترسم . از اینکه دیگه شبی نیاد . یا ماشینی از اینورا رد بشه و راهِ برگشتن رو پیدا کنی .

این صدا رو میشناسی ؟ وقتی صبح میشه ، این پرنده ها خوندن شون میگیره . من بهشون میگم رسواهای بالدار .

تا بلند میشی ، یه حسرتی میترکه . راه می افتی ، تا لب جاده پشتت میام .

موقع رفتن یادت میارم

 که راستی ، نیومدی داخل ... برات یه یادگاری آورده بودم .

حالا اون یادگاری رو بعد از رفتنت

 تا همیشه

 توی گردنم انداختم

.

مهدی جلالی سروستانی/ 13 اسفند 91